تبليغاتX
BanØØye ĢĦām

جهان را سبز مي خواهم و بس

در اين جهان نبود كسي هم زبان ما

"آگه نشد كسي ز بهار و خزان ما "

چون شمع سوختيم و ليكن كسي نديد

ما را سوزد گريه و اشك ِ عيان ما

هر صبح گه ، ز بي تو نه خاستيم

از روز بود و رنج ، همي ارمغان ما

برديم درد بزرگي به دوش خويش

كس با خبر نگشت ز بار گران ما

در زندگي ما كه همه درد و فقر بود

دو دست داشت قطعه ي ناني عنان ما

در ننگ غوطه وران كي زدند حدس

آوارگي و قصه ي درد نهان ما

فرياد ها كه بر سر هر كوي مي زديم

اما چه خنده ها كه بشر فغان ما

بس دردها كشيد تن ِ ناتوان ما

هر چند داغ فقر نهادند روي ما

اما نبود ننگ چو آنان نشان ما

بانوي غم

پي نوشت : دلتنگم از اين دوران ...از اين زمانه ي غريب و پر فريب

مدت ها بود دلم شعر نمي سراييد

مدت ها بود غم را به معناي واقعي حس كرده بود و مدت ها بود خون  به جاي باران مي باريد

اما ...گويي ...كسي.... از ميان اين اوهام صدايم كرد ..گفت بنويس ....س ب ز هم بنويس


!! نوشته شده توسط بانوي غم (سارا) | 14:22 | شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 •

RSS