جهان را سبز مي خواهم و بس
در اين جهان نبود كسي هم زبان ما
"آگه نشد كسي ز بهار و خزان ما "
چون شمع سوختيم و ليكن كسي نديد
ما را سوزد گريه و اشك ِ عيان ما
هر صبح گه ، ز بي تو نه خاستيم
از روز بود و رنج ، همي ارمغان ما
برديم درد بزرگي به دوش خويش
كس با خبر نگشت ز بار گران ما
در زندگي ما كه همه درد و فقر بود
دو دست داشت قطعه ي ناني عنان ما
در ننگ غوطه وران كي زدند حدس
آوارگي و قصه ي درد نهان ما
فرياد ها كه بر سر هر كوي مي زديم
اما چه خنده ها كه بشر فغان ما
بس دردها كشيد تن ِ ناتوان ما
هر چند داغ فقر نهادند روي ما
اما نبود ننگ چو آنان نشان ما
بانوي غم
پي نوشت : دلتنگم از اين دوران ...از اين زمانه ي غريب و پر فريب
مدت ها بود دلم شعر نمي سراييد
مدت ها بود غم را به معناي واقعي حس كرده بود و مدت ها بود خون به جاي باران مي باريد
اما ...گويي ...كسي.... از ميان اين اوهام صدايم كرد ..گفت بنويس ....س ب ز هم بنويس

عاشق باش
من اين تصميم و مي گيرم همين امشب
كه عاشق باشم و هر دم بخوانم قصه ي عشقم
من اين لحظه...... همين حالا
براي عاشقي هستم
بيا با من بمان امشب
كه من اين لحظه مي ميرم
در اين تنهايي و غربت
به دنبال كسي هستم
تو اما اين كنون ، ايـنك
بگير دستم كه من آشفته و گيجم
بانوي غم
كنون راه دگر جز زيستن نيست
نه در گوش كسي آواي من هست
نه كس را با منش روي سخن هست
هر آن چه دارم از بهر دلم هست
كه تنها اوست كه هم محفلم هست
زدنيا او به خود هم درد دانم
به او گويم هر آنچه درد دارم
چو در گوش كسي آواي من نيست
مرا روي سخن جز خويشتن نيست
ره آوردم براي خويش دارم
براي قلب ريشم ، نيش دارم
ز ايام اين ره آورد ، همه درد
براي تست اي پوشيده از گرد
تو خود با اين ره آوردم در آميز
پس آنگه آن ز چشمانم برون ريز
تو اي پوشيده از گرد تباهي
بگري و خود رها كن زين سياهي
ز درد سينه ات اندوه دوران
به چشمان من و برگان ، بيفشان
كه بارت را دگر نتوان كشيدن
به وقت راز نتوان ، ديدن
كنون كه چاره اي جز زيستن نيست
رهي جز اشك خونين ريختن نيست
نه از اين زندگي مقصود دارم
نه بهر حال خود ، بهبود دارم
دريغا چون كه مي دانم به اميد
نبايد جز فريبي بيش ناميد
چو نه كس خواهدم ، ني من كسي را
مرا بين و ببين خا ر وخسي را
كنون راه دگر جز زيستن نيست
بانوي غم
پرچم صلح
پرچم صلح
پرچم صلح من كهكشان است
من آن را بر خيزران نگاهم خواهم آويخت
و بر بالاي كلبه ي كوچكم خواهم زد
هر كه مهمانيم آيد
آن را با دست هاي نحيفم خواهم گرفت
و به استقبالش خواهم رفت
صلح ، صلح ، به عظمت كهكشان
و به بزرگي آن
اما من پرچم صلحم را بر خيزران نگاهم مي آويزم
و بر بالاي كلبه ي كوچكم مي زنم
و با دست هاي نحيفم
آن را محكم مي گيرم
و به استقبال ميهمانانم مي روم
و هرگز نخواهم گذاشت كه رودي آن را سياه سازد
دريا تاريك است
تنها ماه از كرانه ي دريا
تا افق راهي به سوي خود باز كرده است
كه بر امواج مي غلطد
ولي نابود نمي گردد ...... " مهم اين است "
من به اين راه قدم مي گذارم
و مي روم ....و مي روم ....و مي روم
تا به سجدگاه پرندگان ، تا به ماه مي روم
و در آن جا آفتاب را به من نيز مي تابد
و مرا گرم مي سازد
خواهم ديد
پرچم صلح من كهكشاني است
پرچم صلح من كهكشانيست
امضاء: بانوي غم
خواب آشفته

قصه ي غمگين منم و نيست مرا گوينده
شاه خامش تويي و زانديشه مشكل تر
خشم تو را نشان شده رانده زاين و آن شده
گم بدل جهان شده زار منم ، بكن نظر
خواب مرا بده به شب تا كه به خواب بينمش
خواب مرا بده كه من ، بعد چنين غمي دراز
بر سر دامنش نهم ، همچو به كودكيم سر
خواب مرا بده تو ، خواب خواب گردان رها ز تاب
بيش مرا مكن كباب ، خسته شدم دو چشم تر
اي تو كه آخرين اميد ، ده تو مرا نوين نويد
گو كه غمت به سر رسيد ، بيا سر اي نونگر
امضاء : بانوي غم


